تبليغاتX
عشق زيباست

عشق زیباست

عشق زیباست

با من از عشق بگو اي همسفر


ارسال شده در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 20:29

شبی از پشت یک تنهایی غمناک وبارانی.... تورا بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا

 کردم.... تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 ….پس از یک جستجوی نقره ایی .... در کوچه های آبی احساس ... تو را از

 بین گلهایی که در تنهاییم رویید جدا کردم...


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 12:54

گاهی دلم برای حرفهایی که نمی زنم تنگ می شود.

 ای کاش روزی جسارتی متین پیدا می کردم و تمام آنچه را در دل دارم می گفتم.

 گمگشته ام در این بیکران وحشی، سرگردانم، تنهایی بی قرار همچون نسیمی در کویر. تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره می شوم ،تمام شب به خود شب غبطه می خورم گریه می کنم این روزها نازک شده ام، با بغضی می شکنم «به امید آشنایی، آواره داغ کویر را به جان دل پذیرفتم اما جز شبهای سیه زاد فرتوت، آشنای لحظه هایم نیست» کاش کویرنشینان می فهمیدند که ماه خوشبختی مشترک تمام بی ستاره هاست... ...

 نمی دانم آنچه در جست و جوی آنم اینجاست یا نه؟ سفرم را کسی ندید، نمی دانم کسی برگشتم را انتظار می کشد یا نه؟ پایان کجاست؟ دیگر سکوت می کنم به گونه ایی اهورایی تا به خاک سپردن تمام رویاهایم در این کویر وحشت .


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 21:6

ما متولد شديم براي يگانه بودن ................

 

دنيا را سرشار از خوبي ها ميبينيم ..........و هيچ گاه اسير روز

 

مرگي نخواهيم شد

 

چون در نگاه ما خورشيد از غربطلوع ميكند..................

 

در گذرگاه خلقت نه تولدي هست و نه مرگي !!!

 

ما و تمامي كائنات مسافراني هستيم كه جز براي زيارت هم به زمين و به

 

 هستي قدم نگذاشته ايم

 

دست خط زنده اي هستيم از جانب خداوند در نامه اي به وسعت

 

كائنات

 

 

 و با كلماتي از جنس خود درختان وباران خود من تو ما با ترانه ا ی

 

 

 اين چنين زنده و با شكوه اواز محبت و عشق بي دريغش را در گوش

 

 

ما نجوا كند

 

در گذرگاه خلقت چيزي نيستيم مگر سلام گرم خداوند كه بايد به

 

گوش هم

 

زمزمه كنيم جز لبخند با شكوهش كه بايد همچون افتابي به چشمان هم بتابيم

 

او ترانه اش را خواند و هم اكنون نام تو نام تمام كساني را مه دوست ميدارد بر برگ برگ

 

درختان بهشت مي نويسد

 


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 18:45

کوچه ابتدای زندگی ست

پنجره دریچه ای به سوی روشنایی آفتاب

زمین حجم کوچکی برای زندگی

زمان پرنده ای همیشه در سفر

ومن ...

پی بهانه ای برای زیستن.


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 18:37

دنیا را بد ساختند،
کسی را که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسید..
و این رنج است ، و زندگی یعنی این...!


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 17:12

حكایت جوانی كه ساعت نداشت
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه ؟ !
پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پیرمرد : ممكنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات كنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : كاملا" امكان داره !
پیرمرد : یه روز ممكنه تو بیای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی كه یه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت كنم ! بعد از این دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی كه این چایی رو كی درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم كه این چایی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سینما دعوت كنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می كنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می كنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردك ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یكی مثل تو كه حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم

نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 20:29

روياي قصه هاي من با من بمون هميشه

 عزيز لحظه هاي من بدون تو نميشه

 اگه از من بپرسي هنوزم عاشقت هستم

 من تموم زندگيمو به چشماي تو بستم

 عشقه من تو ، تو ، تو عشقه من تو بي تو بدون يعني مردن براي

 

من ، من ، من

 دوباره تو ، تو ، تو دوباره تو بي توبودن خيلي سخته براي من ، من ، من

 

 


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت 17:10

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 2:8

نگاهت چشم هایم را می رباید.
تصویری از عشق
پنجه بر ماه می ساید
و مرا به آوازی آشنا می سراید.
بگو ببینم
اهل کدام ستاره ای-
کاینچنین آوازه خوان می درخشی!؟
اینچنین آشنا به چه می نگرد -
گم کرده آشیانه پرستویی در دام!؟
لب بر سخن که گشودی
گفتی مرا به جرم تکاپوی عشق گرفته اند!
گفتی و بوسه بر سریر مهر زدی و جستی.
شاید به جستجوی نور بودی
شاید در التهاب دمیدن
شاید به انتظار مسافر
شاید به فصل رسیدن
شاید به لحظه دیدار
چه سرفراز و شاد می زند بالهایت
طنین قلب مرا بر نسیم صبح
چه خوش می پری پرستو!
و چه آرام و نرم می نوازند بال هایت
موسیقی قلب گمشده در عشق
آه ... کاش در پهنای سر زمین رویاهایت
پروانه وار می رقصیدم

نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 18:7

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

 


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 3:20

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي

 نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين...

 بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند...

 بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد ....


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 2:54


نویسنده : [ اميد ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © ehsase-sabz All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme